آدم

آدم...

مومن تر از فلاسفه ی قیل و قالی ام
کافرترین پیمبر در این حوالی ام

گاهی فروتر از درکات اسافل ام
گاهی فرا تر از درجات اعالی ام

در ورد و ذکر و حال و نظر کیمیاگرم
خُب آدمم، فرشته ی ابرو هلالی ام

مشکوک میشوم به خدا و هر آنچه هست!
لبریز بی نهایت ِ قید سوالی ام

دریای پر تلاطم و بی انتها منم
چون برکه ی تنیده ی در خشک سالی ام

ابریشمی ترینِ حریری که بود و هست
اِستاده با تحکمِ بر دار قالی ام

با عرش و فرش و ضد و نقیضین متقنم*
خاکم که برده اند مرا در تعالی ام

آیینه مات و مبهم ِ در این حجاب هاست
زودست بشکنند حباب سفالی ام

با احترام
مصطفی پایمرد

...................
*متقن: استوار شده، محکم شده

در هوای تو

در هوای تو باد می آید سمت و سویی که ناب و دلخواه است
سمت شرقی ترین هم آغوشی زیر چتری که بستر ماه است

حرف اول نماد پاییز است خش خش برگهای زردی که
در مسیر ترانه می جوشد در مسیری که یک بزنگاه است

در قطاری که عشق می پوید نوبت ایستگاه بودن شد
سوت آخر نشانه ی خوبیست این سفر ها همیشه کوتاه است

حرف من حرف لمس احساس است لمس دستان بی تظاهر تو
شاهد من شبانه ای که نخفت شور عشقی که ناخودآگاه است

حرف آخر کنار تو قطعا: شور تکرار ''دوستت دارم'' _
_بود و قطعا همیشه این تکرار مانع بود و باش یک''آه'' است

با احترام
مصطفی پایمرد